ناشئ اكبر ( مترجم : على رضا ايمانى )

57

مسائل الامامة ومقتطفات من الكتاب الاوسط ( فرقه هاى اسلامى و مسأله امامت ) ( فارسي )

ظاهر شود ، پس آفريدگار قديم و ازلى شايسته‌تر و سزاوارتر است كه به توانايى بر تغيير خويش به هر صورتى كه مىخواهد ، توصيف گردد ؛ بدون آنكه ذات مقدس خود را نابود ساخته يا حقيقتش را از بين ببرد . 50 . محمد بن على نوادهء عبد الله بن عباس ، خداش را به خراسان گسيل داشت تا مردم را به امامت وى فراخواند و براى او برخى مراسم دينى تعيين كرد . ولى او اين مراسم را تغيير داد و تحريف نمود و در مذهبش غلوّ كرد . چون اين خبر به محمد بن على رسيد ، نامه‌نگارىهاى خود را با شيعيان [ خراسان ] قطع كرد و به‌خاطر اينكه عقايد غلوّآميز خداش را پذيرفته بودند بر آنان خرده گرفت . اين مسئله بر آنان سخت گران آمد ؛ ازاين‌رو به محمد بن على نامه‌اى نوشتند و بدگمانى خود را نسبت به خداش ابراز كردند . محمد بن على نامه‌اى سياه و مهر شده بر ايشان ارسال كرد و براى يكايك بزرگان شيعه و رهبرانشان عصايى فرستاد . آنان [ از اين « عصا » ] به معصيت خود پى بردند و دانستند كه از دين جدا شده‌اند . ازاين‌رو طىّ نامه‌اى از وى خواستند تا براى آنان كتابى بنويسد كه حاوى احكام و شرايعى باشد كه خداى عزّ و جل ، پيامبرش ( ص ) را براى [ ابلاغ ] آن احكام به نبوت برگزيده است . او براى آنان كتابى نوشت كه بيانگر شريعت ، احكام و حدود اسلام بود و در آن كتاب خداش را لعنت كرده ، از وى تبرّى جسته بود . در نتيجه بيشتر شيعيان به مذهب محمد بن على بازگشتند ، اما گروهى هم بر عقايد خداش باقى مانده و از محمد بن على برائت جستند . 51 . وقتى خبر خداش به اسد بن عبد الله ، والى خراسان ، رسيد به دنبال او فرستاد و چون حاضرش كردند از كارش و آنچه مردم را به آن دعوت مىكند پرسيد و [ ضمنا ] او را تهديد هم كرد . خداش با تندى به او پاسخ داد و درشتى نمود . ازاين‌رو اسد ، زبانش را بريد ، دست‌ها و پاهايش را قطع كرد ، دو چشمش را از حدقه بيرون آورد ، گردنش را زد و جسدش را بر دروازهء شهر كابل آويخت . پس از اين واقعه پيروان خداش بر امامت او باقى مانده و معتقد